تبليغاتX

JavaScript Codes

کد موزيک

دوستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1

 

بنام دل ...

 

 

به نام آنكه حكم كند همه محكوميم

 

براي تو اي دلنشين تر ازآواز باران

 

تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشما نشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی  ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است . نخستين چكه ناودان بلند يك احساس را در قالب كلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم ياس به روي حجم سپيد  دفتري مي ريزم و آن را با لهجه ی همه ی  پروانه صفت هاي اين گيتي بي انتها به آستان نيلوفري يگانه فردی كه غم انگيزترين ترانه ي دوستي رادرگوشم زمزمه كرد

ROYA KARIMI

 هديه مي كنم .

 

 

 

به نام او

به نام او که کلمه دوستي را آفريد عشق را رنگ را . . .

 به نام او که کلمه را آفريد

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او

 و چه کوچک شد آن زمان که مي خواستم از او بگويم

سالهاست دچارش هستم . و چه سخت بود بي دلي را

ساختن خانه اي در دل

و اين دل بينهايت . چه جاي کوچکي بود براي دل بيتابش

او رفت و من نشناختمش

در تمام ميخک هاي سر هر ديوار آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش...

همانگونه که بغض هاي گاه و بيگاهم را نشناختم

فقط آنقدر او را شناختم که در سايه هاي افتاده به کلامش

به دنبال جاي پاي خدا باشم

اينجا هر چه هست جز با صداقت او و کلام و نقش هاي او

حوض بي ماهيست

شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن

زاغچه اي که هيچ کس جدي نگرفتش

اينجا را هديه اش مي کنم به آن کس

که براي سبد هاي پرخوابمان سيب آورد

حيف که براي خوردن آن سيب تنها بوديم

چقدر هم تنها . . .

   

 

 

سلامم را می نویسم

تا زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم

نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن

به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار

نازنین من

می شود بگویی با چه زبان بگویم

که پروانه پریشان نگاهم هنوز هم

این نیلوفری شمع مهربانی های توست

من التماس کدام گلدان را بکنم

که لطافت شمعدانیهای صورتش را به پای

حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد

برگها بیشتر از آدمها قدر تو را می دانند

و من بیشتر از برگها...

 

  

تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام ، خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت ، حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مينوازم . كودك احساسم در باران رها شده است خيس آشفته وتماشايي ، بگذاريد دراين حال بماند! كودكي چه دوران تميزي است . به چشمه ا ي در كوهستان مي ماند يا به درياچه اي سرشار از ماهيان سرخ . اي كاش اين دوره را ازسربگيرم يا دست كم فصلي از ان در آغوش كشم

 

 

خداوندا!

هر روز با طلوع نگاه توست که بر پنجره ی دلها ، فرشته ی امید می روید و کام ها را از عشق تسبیح و نیایش سیراب می کند و محبت و زندگی دوباره را بر جان های تاریک جاری می سازد و عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را بر قلب ها می نشاند.

وقتی کسی را عاشقانه دوست می داری ، شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لب های او ایمن است

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 0:46 توسط محمدجوادصادقی 13 |


2

 

کنار پنجره می نشینم ، می دانم خواهی آمد باز هم کوچه را می نگرم ، ردپا و کوچه وسایه وچشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد ! وآکواریم را پر می کند ! چرا که هیچ کس ، غیر از نگاه آسمانی تو ، نیابد اثرم

 

 اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ، دل من که به اندازه يک عشق است ، به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد . من تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم ! و تو مي آيي بالاخره مي آيي ... فقط كمي دير كرده اي ! همين !!

 


بچه که بودم فقط بلد بودم تا 13 بشمرم
نهایت هر چیزی همین 13تا بود
از بابا که بستنی میخواستم13تا میخواستم
.مامانمو13تا دوست داشتم
خلاصه ته دنیا همین13تا بودو این13تا خیلی قشنگ بود
ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره
نهایت دوست داشتن چند تاست
 انگار خیلی هم حریص تر شدم
13تا بستنی هم کفافمو نمیده
!!! اما میخوام بگم دوست دارم
میدونی چقدر؟

اندازه همون13تای بچگی!!! 

 

 

دوستت دارم به13زبون زنده دنیا

01) English : I love you

02) Persian : Tora doost daram

Italian : Ti amo (03

04) German : Ich liebe Dich

 05) Turkish : Seni Seviyurum

 06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

 08) Spanish : Te Quiero

09) india : Mai tumase pyre karati hun

Arabic : Ana Behibak (10

11) Japanese : Kimi o ai Shiteru

12) Yugoslavian : Ya te volim)

Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida 13)

 

 

 

هر وقت می گويم دوستت دارم می گويی وقت خدا حافظی شده بايد بروم. هر وقت می گويم می خواهم نگاهت کنم می گويی نگاه نکن. هر وقت می خواهم دستت را بگيرم می گويی دستم را رها کن . هر وقت می خواهم لبانت را حس کنم می گويی برو . . . . اما زمانی که من تنها هستم روی سجاده نمازم بعد از نماز وقتی فقط خدا در کنارم است . عکس تورا نگاه می کنم در آن هنگام نفس هايم با نفس ها يت گره می خورد خونمان و قلبمان يکی می شود. عاشقانه ترين نگاه ، عاشقانه ترين بوسه ، عاشقانه ترين اشک را نثار تو می کنم اما هرگز تو پی نخواهی برد که من . . .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 0:45 توسط محمدجوادصادقی 13 |


3

 

بدترین درد این نیست که ..................... عشقت بمیره

بدترین درد این نیست که ..................... به اونی که دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست که ..................... عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینه که .............................. یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه!

 

 

  

عشق چیست؟

 

عشق: سرطان دوست داشتن است.

عشق: عقد دائمی ما با غربت است.

عشق : شماره تلفنی است که سالها به دنبال آن می‌گردیم.

عشق: آمپول ب کمپلکس معرفت است.

عشق: اتوبانی است که تا ته ابدیت می‌رود.

عشق: آسانسور حیات بشر است. وای بحال کسی که توی این آسانسور گیر کند.

عشق: قند متافیزیکی است که در دل آدم آب می‌شود.

عشق: شب نامزدی ما با جدایی است.

عشق: نردبانی است که ما را از خود بالا می‌کشد.

عشق: همان فعل و انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می‌دهد.

عشق: عزرائیل زیبایی است که رسید جسم ما را میگیرد و قبض روح را امضا می‌کند.


 

 

تفاوتهای خون و اشک

1- خون قرمزه رنگه عشقه، اشک بیرنگه درد عشقه.

2- خون وقتی میاد بیرون می‌سوزه اما اشک اول می‌سوزه بعد بیرون می‌آد.

3- خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه.

4- جای زخم خون خوب می‌شه ولی مال اشک خوب نمی‌شه.

5- خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه.

6- جلوی خون و می‌شه گرفت ولی اشک رو نه!

7- از جاری شدن خون، کسی خجالت نمی‌کشه اما بعضیا از این که اشک بریزن خجالت می‌کشن و دستاشونو میزارن رو صورتشون.

8- با خون میشه به یکی زندگی بخشید ولی با اشک نه!  

  

 

 

عشق یعنی سالهای عمر سخت                                                                                 

   عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ                                                                    

 عشق یعنی خواستن له له زدن                                                  

    عشق یعنی سوختن پر پر زدن                                 

 عشق یعنی جام لبریز از شراب         

                عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

                              عشق یعنی لایق مریم شدن

                                                    عشق یعنی با خدا همدم شدن 

                                                                             عشق یعنی لحظههای بی قرار 

 عشق یعنی صبر یعنی انتظار                                                                                  

عشق یعنی از سپیده تا سحر                                                           

 عشق یعنی پا نهادن در خطر                                          

  عشق یعنی لحظه‌ی دیدار یار                     

              عشق یعنی دست در دست نگار          

                 عشق یعنی آرزو یعنی امید

                                          عشق یعنی روشنی یعنی سپید 

                                                                  عشق یعنی غوطه خوردن بین موج 

                                                                                    عشق یعنی رد شدن از حد و مرز 

 

 

.

من نیستم.

من اینجا نیستم.

من اینجا منتظر نیستم.

من اینجا منتظر دوستی نیستم.

من اینجا منتظر دوستی مهربان نیستم.

من اینجا تنها منتظر دوستی مهربان نیستم.

من اینجا تنها هستم، منتظر دوستی مهربان نیستم.

من اینجا تنها نیستم، منتظر دوستی مهربان هستم.

من اینجا تنها نیستم، منتظر دوستی هستم.

من اینجا تنها نیستم، منتظر هستم.

من اینجا تنها منتظر هستم.

من اینجا منتظر هستم.

من اینجا هستم.

من هستم.

.

 

      باران

 

شیشه‌ی پنجره را باران شست

                   از دل من اما   

                         چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ 

      من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

                   می‌پرد مرغ نگاهم تا دور 

وای، باران      

  باران ؛   پر مرغان نگاهم را شست    

                آب رویای فراموشیهاست 

     خواب را دریابیم

   که در آن دولت خاموشیهاست    

 

   

 

هنوز لحظه ي فرودت به صحراي برهوت قلبم را فراموش نکرده ام آن لحظه اي را که با آمدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردي اگر مي خواهي از قبيله ابرهاي عاشق باشيم بيا تا به سقا خانه دل هايمان برويم و براي با هم بودن دعا کنيم اگر مي داني که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحراي زندگي مي گذرد بيا تا به پيشواز دوستي ها برويم بيا تا صداي عشق را از ناقوس کليساي قلبمان بشنويم و بگذاريم قلب هايمان فقط به عشق دريا بتپد

 

 

 

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد .

و تو هستي که با ديدنت رنگ رخسارم تغيير مي کند و صداي قلبم آبرويم را به تاراج مي برد . پس دوستت دارم اي بهترينم . مهم اين است که تو فقط باشي ، زندگي کني ، و نفس بکشي حتي اگر مال من نباشي

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 0:44 توسط محمدجوادصادقی 13 |


4

 

 

 

در دادگاه عشق ...

 قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از

عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را

دوست داشتن تو اعلام كرد سپس محكوم شدم به تنهايي و

مرگ . كنار چوبه يه دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام

را بگويم و من گفتم : به او آهسته بگويند ...

 دوستش دارم

 

 

 

ديشب خواب ستاره اي آشنا در مدار هميشه انتظار ديدم .

لحظه اي آمد . كنارم نشست نگاهم كرد وخنديد و بعد مثل تمام

ستاره هاي عجول اين سالها از حوالي مرطوب خوابهايم

گريخت.

چقدر شبيه ستاره ها شدي .........

ديگر نميخواهم كلمه اي حتي از گريه ي گاه به گاه امير زاده

اي بشنوم كه اعجاز بوسه اش بر طلسم هزار ساله ي خفته ای زيبا

از تبار همين ستاره هاي سرزمين آمد و بر خلاف پايان قصه

مادربزرگ هيچگاه روشن مهرباني در دست هاي هميشه

ايثارش آرام نگرفت .

 

 

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

در عصرهاي انتظار ، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان

غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه

ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب

آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس

پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

 

منتظر نباش كه شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل

بريده ام ! كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم ! يا

در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم ! توقعي از تو ندارم

! اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان ! هر جور

راحتي ! باران زده ي من ! همين سوسوي تو از آن سوي پرده

ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است من كه

اين جا كاري نمي كنم فقط  گهگاه گمان دوست داشتنت را در

دفترم حك مي كنم همين ! اين كار هم كه نور نمي خواهد...

 

 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني

صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني

صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي

ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس

هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست

شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس...آن زمان که بايد دوست

بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي

ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

 

همواره احساس را در باغ زندگي رها کرده ام تا آنچه را که

ميخواهد بچيند ...

و عجب که همواره دست بر روي ميوه هاي ممنوعه گذاشته

است ...

زيبا ، عجيب و حيرت آور است دوست داشتن کسي که نبايد

دوست بداري ! ! !

و يک علامت ممنوع و مضحک ...

اما هرگز از چيدن ميوه ي ممنوعه نترسيده ام ... ، از شکست

نترسيده ام ،

از صداي تمسخر آدمکها نهراسيده ام و از شکستن قوانين پوچ

زيستن.

 

 

تا آمدنت بگذار قصه یافتن تو را برای

کسانی که هنوز

پی گمشده خود هستند بگویم

بگویم که من تو را میان ستارگان آسمان یافتم

آنجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان

دعوت می کنند

من تو را میان گلهای باغچه یافتم

تا آنجا که هر روز شبنمی خندان

به گلها سلام میدهند

من تو را میان قاصدکهایی یافتم

که هر روز برای دوستدارانت نوید

شادی و امید را می دهند

در انتظارت ای ترانه نامفهوم

کفشهای غیرتم را در می آورم

و در کویر غرورم با پای برهنه راه می روم

تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی

  

  

 

 

 به تو خواهم بخشید....

 

اگر از ظلمت شب میترسی

چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

روشنی‌های تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید

اگر از دوری ره میترسی..

دستهایم که پلی روی زمان میبندند و به کوتاهترین فاصله من را به تو میپیوندند به تو خواهم بخشید

اگر از زمزمه ها

اگر از حرف کسان

اگر از تنگی چشم دگران میترسی

من جدا از دگران به تو خواهم پیوست...

خویش را در تو نهان خوام کرد

و اگر ترس تو از خویشتن است...

من تو را در تن خود

در تن هستی خویش

در همه ذات وجودم که پر از خواهش توست

محو و گم خواهم کرد...

تا تو از من باشی

تو بیا...

اگر از آمدنت دیر شود

و اگر آمدنت قصه پوچی باشد...  

من تو را‌ ای همه خوب

تا دم مرگ نخواهم بخشید...     

 باورکن رویا...

 

 

 

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ...

به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي  

و يك دقيقه سكوت!

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!

نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

 بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي...

 اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!

دريغ از همين حرف,

چه مي شود كرد؟ توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,

چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...

 حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت

شايد اين عزيزكرده دلت، شعر، به دل مخملي اش نمي نشيند!

 حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,

نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

 و براي تو پاره كردم.

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,

چه اسم قشنگت, چه نيامدنت

و اين بار هم بي جوابيت كه كانون ازهم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به

هم پيوند زد,

تاريخ نمي زنم!

 هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

و

.

.

.

نمی بخشمت...


گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی می ترسی دلبسته ات شوم...باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
راست می گفتی!
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟
سادگیم را ؟
اما بدان... سادگیم را هیچگاه ساده نگیر
باورت کردم...به خیال خامم که تو هم باورم کردی...
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم...
به تو امید بستم...
چه راحت شکستی و رفتی...
چه بی خیال آتش زدی...این دل بی درمان را...
چه دیر شناختمت،

افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی

حداقل برای بار آخر مرا به بدترین شکل بازی دادی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی...
من بازیچه نیستم...عروسک هم نیستم،

تو به من دروغ گفتی...
پای حرف خودت هم نماندی

حتی برای گرفتن هدیه ات نماندی ...

تولدت...

 چه اندازه برای تهیه اش مشقت کشیدم افسوس ...
هرگز نمی بخشمت
تو را نمی بخشم نه بخاطر اشکهایی که برایت می ریزم.

 نمی بخشم نه بخاطر روزها و شبهایی که از تنهایی لرزیدم و فرو افتادم.

 نمی بخشمت نه بخاطر دلی که روزهاست از دلتنگی جان می دهد.

 نمی بخشمت نه بخاطر اینکه رهایم کردی و رفتی....
نمی بخشمت بخاطر همه ی آنچه را که

 با بی صاحب کردن دلم باعث شدی مثل سرب داغ فرو دهم.
نمی بخشمت بخاطر اینکه کمی مانده به پایان آن سفر طولانی

 چنان رهایم کردی که هیچ هم سفری

 این چنین همراهش را در سیاهی و ظلمت ناکجا آباد رها نمی کرد.
نمی بخشمت بخاطر اینکه ساده از من گذشتی

 از کسی که از تو هرگز ساده نگذشت.
نمی بخشمت بخاطر اینکه ترس را

اولین بار بعد از رفتنت به من فهماندی چه هولناک بود و هست!
نمی بخشمت، تو شمه ای از بهشت بر من نمایاندی

 و کلید و بهشت را با خود بردی

 و مرا در برزخی رها کردی که در بلا تکلیفی اش حیرانم.
نمی بخشمت بخاطر اینکه در ظلمت آن شب لعنتی

 خنده و امید و آرزوهایم را به جهنم فرستادی.
نمی بخشمت بخاطر اینکه رفتنت سرمایی را درونم دمید که

 شعله ی فروزان هیچ آتشی قطره ای از یخش را ذوب نمی کند.
نمی بخشمت، تو دوست داشتنم

تمام احساسم را ساده و کوچک پنداشتی .

صدای قلبم که ضجه می زد شنیدی،

 گریه سر دادی که صدای قلبم را که التماست می کرد نشنوی.
نمی بخشمت بخاطر اینکه به شعورم در شناختنت توهین کردی.
نمی بخشمت چون مرا معتاد بودنت کرده بودی.

از دستانم که روزی فکر می کردم که دیگر

هرگز فاصله انگشتانش خالی نخواهد ماند از دستان تو

که دستانم را واحد کرده بود.
چه پاداش گران بهایی در ازای همه ی عشقم پیشکشم کردی،

 

و اگه روزگاری واقعا بخشش شد تموم خواسته ات ...

تنها ۱ چیز ازت میخوام!

جواب این سئوال که :

چرا ؟!...

همین...

وگر نه تا قیامت نمی بخشمت....

اینم باورکن...

MY EMAILs

zesht_13@yahoo.com

torna2fan@yahoo.com


09153162776
09392872643

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 0:22 توسط محمدجوادصادقی 13 |


X


Home
Email
Profile
.:Bahar 20:.

Archives

هفته اوّل دی 1390

دی 1390





قالب های فوق جدید
LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه


Amar


تعداد بازديدها:


 فال حافظ - قالب وبلاگ